تبلیغات
بهترین آموزگار،معلمی است که چشم بسته نمره بدهد!

بهترین آموزگار،معلمی است که چشم بسته نمره بدهد!

بیاید زندگی زیبارو، زیبا دوست داشته باشیم!

اطلاعیه
انجمن دیمتروس ویروس با هکاری دوستان آشنایان اقوام و غیره و غیره برگزار می نماید..
زین پس شما می توانید با مراجعه به همین وب سایت از مطالب آن بهرا ببرید.
انجمن دیمتروس ویروس
                                                                                                                                      








اینم فونت هایی که تو مطالب به کار بردیم.
برای دیدن مطالب با فونت های اصلی باید فونت ها رو تو کامپیوترتون داشته باشید.

فونت دست نویس

فونت ایران نستعلیق
فونت سینا پردازش
فونت پرشین هالز
فونت روح دوحه
فونت شهید ارمنی



رمز:www.p30download.com
منبع:p30download



[ سه شنبه 14 آذر 1391 ] [ 11:14 ] [ ورپریده (رهام آرمان) ] [ نظرات() ]

مثنوی تابستانه
سلام اینم از ادامه مثنوی تابستانه که قولش داده بودم:
.
.
.
.

رخت خود بستی چگونه بستنی               

                             باز کن لب های خود بر بستنی

مگذر از آب هویج و بستنی              

                             جستی از گرما چگونه جستنی
................
بقیش در ادامه مطلب...


ادامه مطلب

[ پنجشنبه 20 تیر 1392 ] [ 16:03 ] [ ورپریده (رهام آرمان) ] [ نظرات() ]

یه خاهش

سلام به همه دوستای خوبم.
بچه ها اگه از مطالب وب خوشتون اومده از توی لیک ها به وب معرفی بهترین وب های ایرانی برید و به وب انجمن دیمتروس ویروس رای بدید.
ممنون!



[ یکشنبه 16 تیر 1392 ] [ 14:01 ] [ ورپریده (رهام آرمان) ] [ نظرات() ]

حرفهای درگوشی

حرفهای درگوشی

میگم: دیروز کجا بود؟

می گه: گوسفندهای بابام را برده بودم چرا، فدات شم.

می گم: چرا؟

می گه: چی چرا؟

می گم: چرا گوسفند ها را برده بودی چرا؟

می گه: این که چرا نداره فدات شم! خب گوسفند ها برای چاق و تپل شدن باید چیز میز بخورن دیگه!

می گم: مثلا چی؟

می گه: کاه و یونجه و علف که خیلی گران است، در عوض تا دلت بخواهد پلاستیک و مقوا و روزنامه باطله هم ارزان است و هم فراوان، مخصوصا روزنامه و مجله و کتاب!

می گم: عجب! پس واسه همینه که ما بچه ها بدون این که مطالعه داشته باشیم، معلوماتمان زیاد شده و روز به روز باهوش تر می شویم!

می گه: گل گفتی، فدات شم! تازه، گوشت این جور گوسفند ها، خاصیت های دیگری هم داره که هنوز ناشناخته مانده!

می گم: فدات شم! دیگه نگو!

 



[ یکشنبه 16 تیر 1392 ] [ 05:46 ] [ ورپریده (رهام آرمان) ] [ نظرات() ]

شعرهای ناشیانه

شعر های ناشیانه

مهد کودک یادش بخیر! چه دوران خوشی داشتیم! چه بازی هایی! چه خوراکی هایی! چه قصه ها و شعر هایی! یکی از شعر های آن دوران را که خیلی دوست داشتم و به اصرار بابا و مامان برای عمه و خاله و دایی و خان عمو و راننده ی تاکسی و بقال محله و ... می خوندم این بود:

ما بچـــه های نــازنازی        با هم دیگه می ریم بازی

دست به گلا نمــــی زنیم       شاخه ی گل نمی شکـنـیـم

هر کی به گل دست بزنه      زنبـــوره نیشـــش می زنه

.

آه...! از آن دوران شیرین کودکی سالهاست که می گذرد. ما گنده شده ایم و دیگر اثری از مهد کودک و آن شعرهای آموزنده اش نیست. حالا ما مهمان مدرسه و معلم هستیم و باید حسابی درس بخوانیم تا در آینده، یک چیزی پشت یک میزی بشویم.

بله، حالا که فلانی در شعر و شاعری معروف خاص و ماست شده، اساس شعر بچه های ناز نازی شعری سروده که تقدیم می کند به همه ی همشاگردی های عالم:

ما بچه های نازنازی    اصلا دیگه ناز نداریم

صدا داریم، سرود داریم      اما دیگه، ساز نداریم

                        .........

ما بچه های نازنازی     امروز به گل دست می زنیم

زنبور اگه پیداش بشه       نیشش را از جا می کنیم

                        .........

ما بچه های نازنازی       چند سالیه عوض شدیم

دارو نداریم بخوریم       مثل یه جور مرض شدیم

                        .........

ما بچه های نازنازی        دست تو دماغ نمی کنیم

ماهی یکبار حموم می ریم        عاشق بوی صابونیم

                        .........

ما بچه های نازنازی        دوخته شدیم به گرونی

مدرسه ها تموم که شد      باید بریم غاز چرونی

                        .........

ما بچه ها وقت نداریم     درس هامون رو کنیم

با بابامون کار می کنیم      حســـــابی درب و داغـــــونیم

                        .........

برای ما نازنازی ها     اشکنه بهترین غذاست

نمی دونیم پیتزا چیه      خوراکیه یا سنگ پاست

                        .........

بپا یه وقت پا نذاری           رو بچــــــــــه های نازنازی

که عین خار فرو می رند       کف پاهات وقت بازی



[ یکشنبه 16 تیر 1392 ] [ 01:36 ] [ ورپریده (رهام آرمان) ] [ نظرات() ]

کلاس آدم شناسی

کلاس آدم شناسی

درس دوم: بعضی آدم ها بی چشم و رو هستند!

این گونه آدم ها مربوط به دوران پارینه سنگی(یعنی چهل میلیون سال پیش، البته با یکی-دوسال عقب و جلو) هستند، به همین دلیل آن ها را از نسل «سنگ پای قزوین» شناسایی کرده اند. آدم های بی چشم و رو دو دسته هستند، شاید هم سه یا چهار دسته، که هر دسته شان به سه جناح چپ، راست و میانه رو تقسیم می شوند که ما کاری به آن نداریم. نمونه ی روشن و زنده ی آدم های بی چشم و رو همین فلانی است که هرچه بهش محبت کنی، مدادش را مفتکی بتراشی، خودنویسش را مفتکی جوهر کنی، مشقهایش را مفتکی بنویسی، روز امتحان که ب دادت نمی رسد هیچ، چقلی ات را هم پیش آموزگار مهربان می کند. آن وقت است که باید خر بیاوری و باقلا بار کنی.

.

.

شاعر شیرین سُخُن می فرماید:

دوستی با آدم بی چشم و رو      مثل سرکه مالی است بر روی مو!

پس یادتان باشد دوستی با آدم های بی چشم و رو بیماری کچلی می آورد. برای تقویت موی سر به شدت از آن ها پرهیز کنید. چون سرکه برای مو به شدت زیان آور است و سیر و پیاز آن را می خشکاند.

به جای ان روزی دو-سه عدد چشم میل کنید. اگر بهتان نرسید-که احتمالا نمی رسد- از زبان و کلا هر جز رو می توان استفاده کرد. در انتها هم برای پیشگیری و شاید درمان مقداری سیر و پیاز میل کنید.

 

امضا:ورپریده



[ شنبه 15 تیر 1392 ] [ 21:12 ] [ ورپریده (رهام آرمان) ] [ نظرات() ]

الو... انجمن!؟

الو...انجمن...!؟

خجالت نکشید. از این به بعد با ما تماس بگیرید و هر چه می خواهد دل تنگتان بپرسید. ما یک دستگاه گوشی تلفن خریده ایم برای همین جور تماس ها. البته هنوز شماره اش نکرده ایم(مثل موتورگازی آلوبخارا که هنوز شماره نشده) به هر حال روابط عمومی انجمن آماده ی پاسخگویی به سوالات کتبی و نیمه کتبی و تلفنی و تلگرافی شماست. خجالت نکشید، بپرسید.

:

:

:

-         الو...سارا کوچولو هستم از شیراز...

-         بفرمایید کاکو!

-         زمستان سال گذشته در شیراز ما باران نسبتا خوبی بارید. به جون شما وقتی باران می آید همه خوشحال می شوند. می دانید چرا؟

-         حتما به خاطر اینکه وضع محصولات کشاورزی خوب می شود دیگر.

-         نه کاکو. به خاطر این که شیر ارزان و فراوان می شود. آخه هشتاد درصد شیرهای ما توش آبه.

-         آهان! خب همه جا همین طوریه. خب حالا عرضتان را بفرمایید، کاکو!

-         می خواستم بگویم کاش از آسمان مقوا هم می آمد. حتما می پرسید چرا؟

-         خب بله، می پرسیم چرا؟

-         برای این که کارخانه های اینجا مدتی بود به خاطر نداشتن مقوا، شیر پاکتی تولید نمی کردند. من میگویم خدا که برای برکت دادن به شیر، باران فرستاده، کاش برای این کمبود هم از آسمان مقوا می فرستاد تا این مشکل کاملا بر طرف گردد.نظر شما چیه کاکو؟

-         بنده هم آرزو می کنم از آسمان بریتان گونی گونی اسکناس ببارد تا شما با آن گونیهای پول یک گله گاو(ازاین گاوهای تمام اتوماتیک بازار مشترک) بخرید. زیرا این گاو های تمام اتوماتیک جدید به جای علف مقوا و کاغذ باطله می خورند و از آن طرف دیگر شیر پاکتی بیرون می دهند.

-         متشکرم کاکو. الهی خیر ببینی که این راه را پیش پای ما گذاشتید و مشکل کا را حل کردید.

-         الو... بنده همشاگردی محترم شما جیم-میم، اَکابِری هستم و از تهران زنگ می زنم. می خواستم بپرسم دو دو تا می شود چند تا؟

-         الو...الو... قطع شد. متأسفانه نتوانستیم از این همشاگردی بپرسیم کلاس چندم هستند تا جواب دندان شکنی تحویلش بدهیم. اما بر طبق نظر کارشناسان اقتصادی بستگی دارد که این سوال در کجا و چه زمانی مطرح شود. مثلا در سر کلاس ریاضی از ترس معلم و نمره اش می شود: چهار تا، ولی در بازار و کوچه و خیابان می شود ده تا که خب البته این در تهران است. در شهرستان ها می شود هشت تا، در روستا ها می شود شش تا. کاملا بستگی به انصاف و معرفت طرفمان دارد؛ مثلا قیمت یک کیلو خیار چمبر درجه یک در بازار روز یکصد و پنجاه تومان(!)، در سر گردنه پانصد-ششصد تومان فروخته می شود و کسی هم نیست بپرسد چرا؟

کارشناسان مسایل قضایی و امور غذایی می گویند تا زمانی که قانون گرایی نباشد همین آش و است و همین کاسه.


امضا: روابط عمومی انجمن



[ شنبه 15 تیر 1392 ] [ 18:56 ] [ ورپریده (رهام آرمان) ] [ نظرات() ]

خط تو خط

جهت اطلاع

خط تو خط

در علم هندسه خط ها بر چند دسته تقسیم می شوند (همانطور که خط کش ها جند نوع هستند) در هندسه، ما با خط های راست، شکسته، منحنی، و موازی آشنا شدیم. اما در پیرامون ما خط های دیگری هم وجود دارند که ما از آن ها بی اطلاع نیستیم. مثلا خط ویژه، خط آب و گاز و انواع خطوط شرکت واحد. حالا بگذریم از خط خرچنگ قورباغه ای بعضی از همشاگردیها! و اما بعد....

.

.

.

.

کارشناسان مسائل اقتصادی، تازگی ها موفق به کشف خط جدیدی شده اند-که البته خیلی وقت پیش توسط مردم کشف شده بود- که باید به آن ها آفرین گفت، ولی نمی دانیم چرا کمر به نابودی این خط بسته اند و می خواهند آن را محو و نابود کنند. نام این خط جدید الاختراع خط فقر است که ظاهرا بعضی ها روی خط فقر هستند و بعضی ها زیر آن قرار دارند!

دروغ چرا؟ فلانی جان که پایین خط فقر قرار دارد، و صد البته با این چندر غاز حقوقی که به بابای بینوای فلانی می دهند روز به روز پایین تر هم می رود. حالا قرار است اگر نمرد و زنده موند، ایشون و همشیره ها مسابقه بگذارند و درس بخوانند و از این خط نکبتی فقر بگذرند و در آینده، دکتری، سوزن زنی، چیزی بشوند، تازه آن وقت است که می توانند دست بابا جانشان را بگیرند و از زیر خط فقر بکشند بالا.(لال از دنیا نری، بگو ایشالا)

خلاصه توی این دنیای خط خطی، آدم ها (چه با کفش و چه پاپتی) بی تفاوت از کنار خط ها می گذرند و از خط و خطوط همدیگر سر در نمی آورند. بعضی ها نان خطشان را می خورند ولی از خط چیزی سر در نمی آورند. مثلا این آموزگار عزیز ما، آقای قلم گوش که با این که معلم خط و هنر ماست، اما از خط و خطاطی چیزی نمی فهمد و همه اش کله اش توی روزنامه است و دنبال خط و خطوط سیاسی می گردد. خودش هم بفهمی-نفهمی خط دارد، خط که چه عرض کنم پاره خط!

امضا:ورپریده



[ جمعه 14 تیر 1392 ] [ 18:02 ] [ ورپریده (رهام آرمان) ] [ نظرات() ]

دو کلوم حرف حساب

دیدیم تابستونه و مدرسه ها دارن یه نفسی تازه می کنند و معلما که از دست ما همشاگردیا جونشون به لبشون رسیده بود، جانشان بر می گردد سر جای اولش و اگر وضعشان خوب باشد، می روند مسافرت و جوجه کباب می خورند و اگر بد باشد، توی خانه می مانند  و ماست و خیار می خورند و دعا به جان وزیر آموزش و پرورش می کنند!

حالا برویم سراغ همشاگردیها در تعطیلات:

خدمت شما عرض شود: تابستان که می آید، انواع و اقسام کلاس ها به راه می اقتد. کلاس قلاب بافی، شنا، ماهی گیری، طراحی، خوش نویسی، نقاشی، کفاشی، گردو بازی، شتر سواری و هزار و یک نوع کلاس دیگر! خداوند به فریادمان برسد، مثل این که کلاس ها تمامی ندارد و ما زمستان و تابستان باید سر کلاس باشیم. خب البته اشکالی هم ندارد. مگر به قول بزرگان زندگی سراسر آموختن نیست؟!

خدمت شما عرض شود که: بعضی ها هم هستند که هیچ کلاسی نمی روند؛ که یا از بی حالی است، با از بی پولی، یا از بی کلاسی. بعضی ها در تابستان مجبورند کار کنند که البته آن هم برای خودش یک جور کلاس است. کلاسی که در آن عوض پول دادن، پول هم می گیری! بعضی دیگر مثل این فلانی اصلا حالش را ندارند. بعضی ها کلاسش را ندارند مثل این فلانی ما، که دل از برنامه های آبکی تلویزیون بر نمی کند.

بهش می گوییم:« فلانی یک دقیقه به عرایض ما گوش بده.»

گوشش را می آورد جلو و می گوید:« بفرما! این هم گوش!»

می گوییم :«در فصل تابستان چند روز تعطیلی داری فلانی جان؟»

کله اش را می خاراند و می گوید:« در حدود 90روز»

می گوییم:« خب این 90 روز را اگر ضرب کنیم در 24 ساعت، سر جمع می شود چند ساعت؟»

سواد که ندارد. بعد از کلی حساب و کتاب با ماشین حساب می گوید:« می شود 2160 ساعت»

می گوییم:« آن 160 ساعت اضافی بخورد توی سرت! بگو ببینم تو به عنوان یک دانش آموز برای آن 2000 ساعت تعطیلی، چه برنامه هایی داری؟»

با اخم وتخم می گوید:« چه برنامه ای! چه کشکی! بی کار می گردم که علاف نباشم!»

جوابش را نمی توانیم بدهیم. تازگیها قوه ورپریدگیمان را از دست داده ایم. او می رود پای کارتون لوک خوش شانس می نشیند و ما کاغذ و قلم بر می داریم و حساب می کنیم که از 20 میلیون دانش آموز این مملکت، اگر 10 میلیون نفرشان در کلاس های تابستانی و سر کار باشند- که نیستند- لابد آن 10 میلیون بقیه می خواهند مثل این فلانی بی کار بگردند که علاف نباشند!

پس در یک عملیات ساده ریاضی می شود به عبارت 2000*10/000/000 که جواب آن می شود 20/000/000/000 یعنی 20 میلیارد ساعت علافی! و کلمه امان عینهو قطار سوت می کشد. البته اگر ما رئیس جمهوری وزیری، نماینده ی مجلسی، چیزی بودیم؛ یک فکری به حال و روز این همشاگردیها می نمودیم. ولی خدا را شکر که نیستیم.

امضا: ورپریده



[ جمعه 14 تیر 1392 ] [ 13:41 ] [ ورپریده (رهام آرمان) ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 4 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ]

افزایش بازدید رایگانافزایش بازدید رایگان